درگوشی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

برگ هفتاد و دوم

ساقیا آمدن عید مبارک بادا

سال ۱۳۸۸ هم داره روز های آخرش رو پشت سر میذاره  و چیزی به سال جدید باقی نمونده ,سالی که گذشت برای من یک سال آروم و بدون مشکل بود که آخر سال بعد از دو سال یک سفر کوتاه دوست داشتنی به ایران داشتم . کمتر از ۲ روز به آغاز سال ۱۳۸۹ مونده کم کم باید با سال ۸۸ خداحافظی کنیم خاطرات خوبش رو به خاطره بسپریم و خاطرات بدش از یاد ببریم و با انرژی هر چه بیشتر خودمون رو برای یک سال جدیدی آماده کنیم .

در آستانه سال جدید سلامتی موفقیت آرامش شادی و همه انرژی های مثبت دنیا رو برای دوستای خوبم آرزو میکنم . امیدوارم هر جا که هستین دلهاتون شاد باشه وتعطیلات خیلی خوبی رو پشت سر بذارید.

نوروز پیروز ، عید همگی مبارک هورا

ما هم از فردا مسافرت نوروزیمون رو شروع میکنیم و به مدت ۴ روز نیستیم نمیدونم میتونم به اینجا سر بزنم یا نه در هر صورت این آخرین پست سال ۱۳۸۸ هست پس بدرود تا  سال ۱۳۸۹  .هورا

 

 

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ هفتاد و یکم

امروز که به تقویم فارسی نگاه کردم و تاریخ ۲۴ اسفند رو دیدم باورم نشد که ۷ سال رو کنار تو با تو همراه تو گذروندم و امروز وارد هشتمین سال زندگی مشترکمون شدیم .

امروز هشتمین سالگرد ازدواجمون هست ، هشت سال رنگی رو با تمامه خاطرات خوب و بد همراه و دوش به دوش هم سپری کردیم تا امروز به اینجا که هستیم رسیدیم و من یک بار دیگه به خودم برای انتخاب تو میبالم و با غرور روزی که اسم تو وارد شناسنامم شد رو بهترین روز زندگیم میدونم .

ده سال از آشنایی و هفت سال از زندگی مشترکمون میگذره، تو تمام این مدت قبل از اینکه همسرم باشی صمیمی ترین و بهترین دوستم بودی و تو مراحل مختلف زندگی همراه و پشتیبانم . 

بعد از این همه سال هنوز هیچی یادم نرفته و هیچ وقت هم یادم نمیره که زندگی با تو شاد ترین هیجان انگیز ترین و آرامش بخش ترین اتفاق زندگی من بود اگه یک بار یا صد بار دیگه پای انتخاب وسط بیاد انتخاب اول و آخر من خودتی .

فکر میکنم امروز یکی از معدود ترین دفعاتی بود که من تو زندگی مشترکمون سورپرایز  شدم ، چون علی سورپرایز کردن زیاد بلد نیست و معمولا تو همه کارها با من قبلش  مشورت میکنه . ولی کادوی سالگرد ازدواج امسال یک سورپرایز درست حسابی و هیجان انگیز بود برام . یک پکیج چهار روزه سفر همراه با یک هتل عالی به یکی از جزایر زیبایی مالزی اونم دقیقن برای سال تحویل و تعطیلات نوروز .

با این حساب امسال اولین سالی هست که سال تحویل تو خونه خودمون نیستیم ، تو هفت سال گذشته طبق عادت هر سال سر سال تحویل خونه خودمون  پای هفت سین بودیم و بعد از نو شدن سال میرفتیم سفر امسال وقتی سال ۸۸ داره  نفس های آخرش رو میکشه ما خودمون رو برای یک سفر خوب و آغاز یک سال جدید با خاطرات  هفت سال زندگی مشترک  آماده میکنیم .  

 

[ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ هفتادم

من بعد از ۱۰ روز سفر به یاد موندنی که همه ثانیه‌ها دقیقه‌ها و ساعت هاش برام پر از خاطرات ناب بود به خونه دوست داشتنی خودم که هیچ جا تو دنیا رو با اینجا عوض نمیکنم برگشتم .

۹ روز زمان زیادی نبود و مثل یک خواب شیرین برام گذشت ، بعد از ۲ سال دیدن دوست و آشنا و فامیل و شهر و وطن اینقدر هیجان انگیز و وصف نشدنی هست که اصلا نمیتونم احساسات و حال و هوای اون روز‌ها رو بیان کنم .

بعد از اینکه برگشتم تازه حس کردم چقدر به این سفر نیاز داشتم ، وقتی‌ برگشتم بیشتر از همیشه عاشق خونه و زندگیم بودم ، تمام این مدت که اونجا بودم با اینکه زمان زیادی نبود و از همه لحظه هاش لذت می‌‌بردم برای برگشتم روز شماری می‌کردم ، تو این سفر بیشتر از هر زمانی حس کردم چقدر عاشقم .

اولین سفری بود که وقتی‌ از ایران برمیگشتم تو فرودگاه یک نفر منتظرم بود ، یک نفر منتظرم بود که برای دیدن و بویدنش دلتنگ بودم ، وقتی‌ از دور دیدمش و برای هم دست تکون دادیم وقتی‌ پریدم تو بغلش و همدیگه رو بوسه بارون کردیم اون وقت بود که احساس کردم ، این چقدر خوبه که تو کنارم هستی‌ .

پرواز برگشت  خسته کننده أی داشتم با کلی‌ تاخیر همراه با یک عالمه اضافه بار که هیچ انرژی برام نذاشته بود ولی‌ همین که  برگشتم کلید انداختم و وارد خونه شدم وقتی‌ با یک خونه مرتب با فرش‌های شسته شده و یک خونه تکونده شده به سبک خونه تکونی روبرو شدم تمام خستگی از تنم بیرون رفت یک نفس راحت از ته دل کشیدم که تو این یک هفته مونده به عید من هیچ کار خاصی‌ برای خونه تکونی ندارم ، راحت می‌تونم استراحت کنم و خستگی این ۱۰ روز رو از تنم بیرون کنم ، همه می‌رن مسافرت که خستگی از تنشون بیرون بره من از مسافرت برگشتم با کلی‌ خستگی ، به جرات می‌تونم بگم شبی بیشتر از ۲ ساعت نخوابیدم .

خیلی‌ وقته هیچ بلاگی نخوندم و اینترنت گردی نکردم ، به خونه مجازی تک تکتون سر میزنم و پست‌های نخونده رو جبران می‌کنم و یک دل سیر با خیال راحت نت گردی می‌کنم ، البته همه اینها بعد از یک استراحت جانانهخمیازه 

و بعد از همه اینها کم کم آماده میشم برای سال جدید و عید دوست داشتنی سال ۱۳۸۹ ، کمتر از ۱۰ روز به سال جدید مونده ، دل‌های همتون بهاری

 

[ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ شصت و نهم

کمتر از چند ساعت دیگه خونه رو به سمت فرودگاه ترک می کنیم  .

این چند روز آخر اینقدر کار داشتم که اصلآ نفهمیدم آخر هفته ای که جمعه هم جزوش بود چه جوری گذشت . آخ از زمانی که بلیتم  رو گرفتم تا روز پروزام فقط شش روز وقت داشتم که تمام این شش روز تو کوچه و خیابون ، خونه با کار زیاد سپری شد ، الان هم کلی خستم بعد از چند ساعت خواب کوتاه راهی فرودگاه میشم .

کلی برای دیدن همه کس و همه چیز هیجان دارم ، حتما بعد از ۲ سال خیلی چیز ها عوض  شده ، در کنار این هیجان از امروز صبح تا حالا دلشوره هم دارم که هر چی فکر میکنم نمیتونم علتش رو پیدا کنم به فال نیک میگیرمش و سعی میکنم بهش توجه نکنم . در کنار همه اینها از همین الان دلم کلی برای علی تنگ شده .

هیجان +دلتنگی = دلشوره متفکر

تو این یک هفته اگه کمک های وقت و بی وقت و همیاری علی رو نداشتم اصلآ کارم پیش نمیرفت ، چقدر خوب تو همه مراحل  مشکلات و شادی از راه دور هوامو داری و چتر حمایتت همیشه رو سرم بازه ، با اینکه میدونم اینجا رو نمیخونی ولی به زبون خودم عاشقتم جوجو ماچ

من بلیت برگشتم برای ۹ او کی شد و برای ۱۲ (مارچ ) هم تو لیست انتظار هستم اگه از ایران بتونم درست کنم ۱۲ برمیگردم . 

شاید تو این ده روز اصلآ فرصت اینکه پای کامپوتر بشینم رو نداشته باشم  ، روز های خوبی رو برای همه آرزو میکنم اینجور که معلومه ایران حسابی بوی عید و بهار میاد من ۶ ساله اسفند ماه ایران رو ندیدم حالا برای دیدنش دارم ثانیه شماری میکنم . هورا

 

[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ شصت و هشتم

چند روز پیش فهمیدم به جای رفتن به ایران میتونم از اینجا با وکالت نامه کارهام رو تو ایران انجام بدم، اینجوری شد که تو موقعیت تصمیم گیری قرار گرفتم ، هر چی فکر  کردم دیدم بعد از ۲ سال نرفتن به ایران و ندیدن خانواده این بهترین موقعیت هست که هم دیداری تازه کنم با خانواده و دوستام هم دلم کلی برای خوده ایران تنگ شده و چون مدت زیادی نمیخوام بمونم و تا قبل از عید باید اینجا باشم تصمیم گفتم این سفر رو تو برنامم بزارم . دیروز با نا امیدی کامل که یک روزه کارم تو سفارت تموم نمیشه با کلی تاخیر دقیقن ۱۰ دقیقه قبل از بسته شدن سفارت رسیدم انجا و در کمال تعجب خیلی بدون مشکل و زود همون روز کارم انجام شد و با خیال راحت رفتم سمت ایران ایر و برای ۱ مارچ بلیت رفتن به ایران رو گرفتم و به همین راحتی همین دوشنبه یک سفر ۱۰ روزه به ایران دارم .

بعد از ۲ سال ایران رفتن کلی برام هیجان داره ، جدا از اینکه دلم کلی برای همه تنگ شده ، مخصوصا خواهر زدم که وقتی دیدمش حدودا ۹ ماهه بود الان نزدیکه ۳ سالشه و پشت تلفن حسابی شیرین زبونی میکنه برام ، فکر میکنم ایران هم کلی بعد  از این ۲ سال تغیر کرده . اولین باره که پروازم تو فرودگاه امام میشینه تا حالا همیشه از مهر اباد رفت و آمد میکردیم و فرودگاه هم برام حتما کلی تازگی داره .

یک لیست خرید سوغاتی دارم که حتما باید تا شنبه همش تموم بشه ، یک لیست خرید هم باید درست کنم که از ایران برای خونه  و علی خرید کنم . نزدیکه عیده بچم ویار کرده کلی خوراکی باید براش بیارم . تا دفعه بعدی که قراره با هم یک سفر یک ماهه به ایران داشته باشیم این ویارش برطرف بشه .

خلاصه اینکه فقط ۶ روز به سفرم مونده و حسابی تو این مدت کار دارم ، خدارو شکر ایندفعه ساعت پرواز خیلی خوبه و ساعت خوبی میرسم ایران . یعنی من ساعت ۳ بعد از ظهر روز دوشنبه ایران هستم هورا

 

[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ شصت و هفتم

این عکس رو یک دوست از بالای برج میلاد از شب های قشنگ تهران گرفته . وقتی دو هفته پیش به این عکس نگاه میکردم اصلآ نمیدونستم کی میتونم شب های زیبای تهران رو دوباره بعد از ۲ سال و یک ماه ببینم .

تو همین هفته ای که گذشت یک تلفن از ایران داشتم که خیلی دور از انتظار بود و فهمیدم برای یک کار اداری باید تا قبل از عید یک سفر به ایران داشته باشم . این سفر فوری و ضروری تمام برنامه هام رو به هم ریخت ، اینقدر تو هفته ای که گذشت کار داشتم که اصلآ نفهمیدم چه جوری روز هام شب میشد و این کارها همینجوری ادامه داره تا قبل از سفر .

هزارو یک مشکل قبل از سفر داشتم و دارم ، پرواز ها که وحشتناک بود اصلآ جا نمیداد ،با هزار مشکل برای ۱ مارچ تونستم برای رفتن جا بگیرم ، برای برگشت هم هنوز تو لیست انتظار هستم قبل از ۱۷ مارچ هم باید برگردم چون ویزام تموم میشه و باید قبل از اون تاریخ اینجا باشم که وقتی برگشتم جریمه نشم . هفته دیگه هم کلی کار دارم از همه مهمتر اینه که باید بعد از مدت ها برم سفارت ایران چون من پاسپورتم رو از اینجا گرفتم باید مهر خروج زده بشه .خلاصه اینکه یک سفر ۱۰ روزه به ایران دارم بعد از ۲ سال اونم سفری که اصلآ تو برنامم نبود. الان دارم یک حس جدید رو تجربه میکنم از طرفی خوشحالم که بعد از ۲ سال دارم میرم ایران از طرف دیگه ناراحتم که این سفر رو باید تنها برم بدون علی ، بعد از ۸ سال زندگی مشترک این اولین سفری هست که تنها میرم شاید بهتره اینجوری بگم که تو این هشت سال ما حتی یک شب رو هم بدون هم صبح نکردیم و به شدت به هم وابسته هستم ، شاید خیلی ها بگن که وابستگی  اصلآ خوب نیست ولی ما جفتمون از این وابستگی لذت میبریم و هیچ وقت با  این وابستگی مانع پیشرفت همدیگه نشدیم حالا جدایی ۱۰ روزه برامون کلی سخته ولی این سفری هست که باید برم . برای همین الان دارم یک حس جدید رو تجربه میکنم نمیدونم باید شاد باشم برای سفر و دیدن خانواده بعد از ۲ سال یا باید ناراحت باشم برای دوری از علی .

دوشنبه باید برم بلیط  او کی شده رو بگیرم تا تاریخ رفت و برگشتم مشخص بشه ، کلی  کار هم قبل از رفتن دارم که باید لیستشون کنم تا یادم نره ، برای همین چند روزی حسابی درگیرم .

فکر کنم کلی پراکنده و قاطی نوشتم همش ماله ذهن درگیرمه شما ببخشید . 

 

 

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]