خلاصه بهارى دیگر
بى حضور تو
از راه مىرسد، ...
و آنچه که زیبا نیست زندگى نیست
روزگار است،
گُل نیلوفر مردابه این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفى دارد شادکامى
"شمس لنگرودی"
ده سال گذشت از اون روز جهنمی که بعد از تماس تلفن در کمال ناباوری خودم رو کشوندم تو اتاقم افتادم رو تخت و نمیدونستم باید چی کار کنم یادت هست که لحظه آخر پیشت نبودم
البته من نمیدونستم همه چیز تموم شده چون هفت ساعت راه رو باید طی می کردم و به من چیزی نگفته بودن تا خودم رو به بقیه برسونم ، اصلآ اون روز ها رو نمی خوام به یاد بیارم که چی جوری تو جاده همه چیز رو فهمیدم و خودم رو به خونه پدری رسوندم .همه اون حس های تنهای وحشتناک احساس بی پناه بودن احساس بی پدری.
ما دو تا خواهر هم مثل همه دخترهای دیگه عزیز دردونه پدر بودیم عشق پدر به ما دوتا زبونزد همه فامیل بود .
بابا عاشق همه مهربونی هات بودم بابا عاشق آغوش بی ریا و گرمت بودم بابا عاشق همه حمایت هات بودم اگه حمایت های تو نبود من الان به اینجا نرسیده بودم .آخه من که هنوز یک سال از عقدم نگذشته بود و داشتم شیرینی های اون روز ها رو مزه مزه میکردم چرا باید بی پدر میشدم .
ده سال از اون روز گذشت که دام صبح با چشم های پف کرده از گریه نفهمیدم چی جوری در حالیکه غرق فکر و ماتم بودم تا دم بیمارستان خودم رو رسوندم و تابوت تورو رو دوش عزیزترین جوون های فامیل دیدم که به استقبالم می اومدن.
ده سال گذشت از اون روزی که ناباورانه از خواب بیدار شدم با استرس نشسته بودم و به دورو ورم و عزاداری نگاه می کردم .یه عالمه فکر های ترسناک و منفی تو سرم بود .مامان و خواهرم رو دیدم چه بی پناه اشک می ریختن به خودم گفتم مثل همیشه قوی باش تو دختر بزرگی باید از اون ها صبور تر باشی باید پناهی باشی برای هق هق گریه هاشون .
با اون همه مصیبت یادم بود که دارم به یک تاریخ ترسناک نزدیک میشم ..اومدم جای که پر بود از قبر های مختلف که آدم های بی دغدغه از این دنیا راحت خوابیده بودن و همشون عزیزان هزاران نفر بودن . دلش رو نداشتم لحظه آخر ببینمت می خواستم تصویرت همونجوری که تو ذهنم بود بمونه .نمی خواستم باور کنم اونی که زیر اون پارچه سفید آروم دراز کشیده بود همه پشت و پناه و دنیای منه اره اون تو بودی ولی من باورم نمیشد چرا من فکر میکردم داری آروم نفس میکشی همش توهم بود میدونم ولی دلم می خواست واقیعت باشه ولی نبود نبود تو رفتی برای همیشه .
اومدم بغلت کنم ببوسمت ولی از حال رفتم حسرت آخرین بوسه به دلم موند چشمم رو باز کردم تو بیمارستان بودم. آخرین بار کی بوسیدمت ؟ میدونی چند وقته گذشته از اون روز ؟امشب میای به خوابم یک دل سیر ببوسمت خوب دلم تنگ شده برات تو که نامهربون و بی وفا نبودی بیا تو خواب بغلت کنم بوست کنم سرم رو بزارم رو شونت مثل گذشته ها یادت که هست اون روز های خوب رو دلم دوباره اون روز ها رو می خواد حتا شده تو خواب . امروز برات عدس پلو درست میکنم میدونم خیلی دوست داشتی .
چرا هنوز بعد از ده سال همه مراسم خاک سپاری از جلوی چشم من مثل یک فیلم رد میشه و من برام باورش سخته .
میدونم که تو جات خوبه عزیزترینم ولی من چی کنم که بعد از ده سال به نبودنت عادت نکردم . بابا من دلم برات تنگ شده صدات همش امروز تو گوشمه حرف هات همش میاد تو ذهنم .میدونم تو رفتی و از اون همه درد راحت شدی خودت هم همین رو می خواستی دیگه نمیتونستی درد رو تحمل کنی ولی حالا به من بگو من بی پدری رو چه جوری تحمل کنم .
صبح ها که از خواب بیدار میشم عکست رو نگاه میکنم همیشه باهات حرف میزنم شب ها قبل از خواب باهات درد و دل میکنم ولی من اینها رو نمی خوام خودت رو میخوام. روزی نبوده که یادت نیوفتم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد .
یادت تا همیشه با منه میدونم از همون جا همیشه هوام رو داری ولی یادت نره بیای تو خوابم بوسم کنی من خیلی دلم تنگ شده برای همه روز های خوب با تو بودن.
یادداشت روز : همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد . شاکی سختی های دنیا نباش شاید تو بهترین بازیگر باشی .