درگوشی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

برگ صد و شصت و ششم

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

 

به همین سادگی و زیبای  و نرمی بهار دوباره داره میاد . همون مدلی که همیشه میاد بدون اینکه بفهمی به خودت میایی و می‌بینی پر از انرژی هستی پر از حس آزادی. میبینی همه ی اون خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هات با کمی چرخش زمین؛ جاش رو میده به یه لبخند بزرگ روی لبت. یادت میره همه اون چیز های که پشت سر گذاشتی. بازم دوباره زندگی لبخند میزنه.

عید همه دوست های خوبم مبارک ،سال خوبی برای تک تکتون آرزو می کنم دلتون شاد ،لبتون خندون و تنتون سالم باشه .

به امید بهترین ها در آستانه سال جدید


 


یادداشت روز : به یاد همه دلاوران و شیر زنان و شیر مردانی که اسوه شجاعت و شرف و غیرت مردم ایران زمین بودند که میتوانستند در این روز های آخر سال شاد و خرم باشند اما اکنون خانواده هایشان لباس غم بر تن دارند .

روحتان شاد و راهتان جاوید و مستدام ، به امیدی که هر روزمان پیروز باشد .

 

 

[ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصت و پنجم

تو این آخرین روز های سال ۱۳۸۹ هیچ اتفاقی هیچ خبری هیچ چیزی به این اندازه نمی تونست حال و هوای من رو عوض کنه و من رو به وجد بیاره که :

من دوباره دارم خاله میشم

هووووووووورا هورا

دروغ چرا اصلآ امسال نزدیک شدن سال نو و نوروز رو حس نمی کردم ،بعد از تصادف و بدون ماشین شدن و در نتیجه خونه نشین شدن تقریبی من حسابی بی حوصله بودم و اصلآ حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ولی این خبر خوش تو روز های آخر سال حسابی روح زندگی رو دوباره در من زنده کرد و از اونجای که فندق خاله که هنوز نمی دونم جنسیتش چی هست برامون خوش قدم بود ما هم ماشین رو مثل روز اول دوباره تحویل گرفتیم و حالا تو این چند روز باقی مونده به عید من حسابی کار دارم و سرم شلوغه .

خدارو شکر خونه تکونی تو برنامه من نیست اصلآ یکجورای جزو گروه خونیم نیست تازه سه ماهه وارد این خونه شدیم و از اونجای که من توانای تمیز کردن این خونه رو ندارم ماهی دو بار دو تا خانوم میان و همه خونه رو برق میندازن ،پس خونه رو تکونده حساب میکنم .

امسال بعد از سال ها خونه پدری و نه سال خونه خودم  زندگی کردن  برای نداشتن پاسپورت و تمدید ویزا برای اولین سال مسافرت عید نداریم ولی خوب میشه یک برنامه جایگزینش کرد که بوی بهار و عید رو حس کنیم .

من عیدی که قولش رو به شما داده بودم یادم نرفته ولی بخاطر سونامی وحشتناک ژاپن که با دیدن عکس ها و فیلم هاش من کلی اشک ریختم سرعت اینترنت ما به خاطر کابل های که تو دریا بوده و آسیب دیده به شدت پایین هست و من نمیتونم راحت عکس آپلود کنم و در ضمن خیلی از دوستان گفتند که تو ایام نوروز دسترسی به نت ندارن و بعد از عید پست عکس رو بزارم .

هستم میخونمتون ولی کامنت گذاشتن برام کلی سخته .

تبریک عید هم باشه برای پست بعدی.




یادداشت روز :اگر حرف مفت را میخریدند ، خیلی ها میلیاردر بودند !

 


[ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصت و چهارم

به مناسبت نهمین سالگرد ازدواجمون

 



کجای این همه سال ها 
پیشانی دست هایم را
بوسیدی که
واژه هایم تب کرد

حالا
بیا نفس هایمان را حراج کنیم
من لبخند معجزه می کنم
تو بوسه

....

نور شمع و چراغ کم سوی بالای سرمان 

یک گلدان پر از غنچه های رز

دو جام شراب و عطر آشنای وسوسه انگیز

یک موسیقی ناب به یاد تمام شب و روز های خوش کنار هم بودن

و یک آغوش به وسعت دستانت کافی ست

تا نهمین سالگرد با هم بودنمان را جشن بگیریم

و من امشب چه عاشقانه به خود می بالم 

برای انتخاب تو در مسیر پر تلاطم زندگی ام




یادداشت روز : انتهای عشق را تولد است تولد فکر در بستر دل .

 

 



پی نوشت : 

دلتون می خواد عروس ۹ سال پیش رو ببینید ؟ حتما با عروس های الان قابل مقیاسه نیست با این همه پیشرفت تکنولوژی تو همه چیز. به هر حال اگه موافقید پست بعدی رو به عنوان عیدی وبلاگی سال نو عکس میزارم با پست خصوصی و همون رمز قبلی ،هر کسی یادش رفته به من بگه تا رمز رو براش بفرستم .


[ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصت و سوم

خلاصه بهارى دیگر

بى حضور تو

از راه مى‏رسد، ...

و آن‏چه که زیبا نیست زندگى نیست

روزگار است،

گُل نیلوفر مردابه این جهانیم

و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،

سقفى دارد شادکامى

"شمس لنگرودی"


ده سال گذشت از اون روز جهنمی که بعد از تماس تلفن در کمال ناباوری خودم رو کشوندم تو اتاقم افتادم رو تخت و نمیدونستم باید چی کار کنم یادت هست که لحظه آخر پیشت نبودمناراحت البته من نمیدونستم همه چیز تموم شده چون هفت ساعت راه رو باید طی می کردم و به من چیزی نگفته بودن تا خودم رو به بقیه برسونم ، اصلآ اون روز ها رو نمی خوام به یاد بیارم که چی جوری تو جاده همه چیز رو فهمیدم و خودم رو به خونه پدری رسوندم .همه اون حس های تنهای وحشتناک احساس بی پناه بودن احساس بی پدری.

ما دو تا خواهر هم مثل همه دخترهای دیگه عزیز دردونه پدر بودیم عشق پدر به ما دوتا زبونزد همه فامیل بود .

بابا عاشق همه مهربونی هات بودم بابا عاشق آغوش بی ریا و گرمت بودم بابا عاشق همه حمایت هات بودم اگه حمایت های تو نبود من الان به اینجا نرسیده بودم .آخه من که هنوز یک سال از عقدم نگذشته بود و داشتم شیرینی های اون روز ها رو مزه مزه میکردم چرا باید بی پدر میشدم .

ده سال از اون روز گذشت که دام صبح با چشم های پف کرده از گریه نفهمیدم چی جوری در حالیکه غرق فکر و ماتم بودم تا دم بیمارستان خودم رو رسوندم و تابوت تورو رو دوش عزیزترین جوون های فامیل دیدم که به استقبالم می اومدن.

ده سال گذشت از اون روزی که ناباورانه از خواب بیدار شدم با استرس نشسته بودم و به دورو ورم و عزاداری نگاه می کردم .یه عالمه فکر های ترسناک و منفی تو سرم بود .مامان و خواهرم رو دیدم چه بی پناه اشک می ریختن به خودم گفتم مثل همیشه قوی باش تو دختر بزرگی باید از اون ها صبور تر باشی باید پناهی باشی برای هق هق گریه هاشون .

با اون همه مصیبت یادم بود که دارم به یک تاریخ ترسناک نزدیک  میشم ..اومدم  جای که پر بود از قبر های مختلف که آدم های بی دغدغه از این دنیا راحت خوابیده بودن و همشون عزیزان هزاران نفر بودن . دلش رو نداشتم لحظه آخر ببینمت می خواستم تصویرت همونجوری که تو ذهنم بود بمونه .نمی خواستم باور کنم اونی که زیر اون پارچه سفید آروم دراز  کشیده بود همه پشت و پناه و دنیای منه اره اون تو بودی ولی من باورم نمیشد چرا من فکر میکردم داری آروم نفس میکشی همش توهم بود میدونم ولی دلم می خواست واقیعت باشه ولی نبود نبود تو رفتی برای همیشه .

اومدم بغلت کنم ببوسمت ولی از حال رفتم حسرت آخرین بوسه به دلم موند چشمم رو باز کردم تو بیمارستان بودم. آخرین بار کی بوسیدمت ؟ میدونی چند وقته گذشته از اون روز ؟امشب میای به خوابم یک دل سیر ببوسمت خوب دلم تنگ شده برات تو که نامهربون و بی وفا نبودی بیا تو خواب بغلت کنم بوست کنم سرم رو بزارم رو شونت مثل گذشته ها یادت که هست اون روز های خوب رو دلم دوباره اون روز ها رو می خواد حتا شده تو خواب . امروز برات عدس پلو درست میکنم میدونم خیلی دوست داشتی .

چرا هنوز بعد از ده سال همه مراسم خاک سپاری از جلوی چشم من مثل یک فیلم رد میشه و من برام باورش سخته .

میدونم که تو جات خوبه عزیزترینم ولی من چی کنم که بعد از ده سال به نبودنت عادت نکردم . بابا من دلم برات تنگ شده صدات همش امروز تو گوشمه حرف هات همش میاد تو ذهنم .میدونم تو رفتی و از اون همه درد راحت شدی خودت هم همین رو می خواستی دیگه نمیتونستی درد رو تحمل کنی ولی حالا به من بگو من بی پدری رو چه جوری تحمل کنم .

صبح ها که از خواب بیدار میشم عکست رو نگاه میکنم همیشه باهات حرف میزنم شب ها قبل از خواب باهات درد و دل میکنم ولی من اینها رو نمی خوام خودت رو میخوام. روزی نبوده که یادت نیوفتم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد .

یادت تا همیشه با منه میدونم از همون جا همیشه هوام رو داری ولی یادت نره بیای تو خوابم بوسم کنی من خیلی دلم تنگ شده برای همه روز های خوب با تو بودن.



 



یادداشت روز : همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد . شاکی سختی های دنیا نباش شاید تو بهترین بازیگر باشی .

 



[ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصت و دوم

 ۸ مارچ روز جهانی زن


زنی را می شناسم من، که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است،‌ دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون،‌ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من، که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند، اگر چه درد جانکاهی، درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن، که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در، چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک، کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب، بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد، سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من، که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه، که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من، که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده،‌ و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران، تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند، زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان، میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است، زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک، زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را، ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من..

"شعر از سیمین بهبهانی"


این شعر رو از زبان زنی بخونید که هم سعی میکنه وظایف مادری و همسریش روتا اونجای که میتونه خوب انجام بده و هم خودش به تنهایی فارغ از این نقشها براش مهمه و سعی میکنه خودش و آرزوها و جاه‌طلبی‌ هاش رو پس این نقاب‌ها فراموش نکنه.

من خودم به شخصه با هر روزی به نام زن یا مرد بابت بار جنسیش یک کمی مشکل دارم اما دروغ چرا با روز پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست و عشق و... هم موافقم و  هم کلی حال میکنم.

در هر صورت روز جهانی زن بر همگی مبارک .امسال زن ها و مادرهای بیگناه زیادی پشت میله های زندان هستند برای آزادیشون دعا کنیمناراحت

 

 



یادداشت روز : دل بستن دل میخواد دل کندن جیگر..جگر شیر نداری سفر عشق نرو .  


[ سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصت و یکم

تو سفر آخری که به ایران داشتم تو یکی از مهمونی های که تازه عروس و داماد جمع ما تدارک دیده بودند با یک آشنایی هم صحبت شدم

از اونجای که حوصله زیادی برای شنیدن حرف ها دارم داشت برام  تعریف می کرد :من بکارتم رو تو جریان رابطه عاشقانه ی که هشت ماه بیشتر طول نکشید از دست دادم و اینکه الان قصد ازدواج با یک فرد جدید دارم .میگفت خیال دارم از روش ترمیم بکارت استفاده کنم برای اینکه همسر آینده من متوجه این رابطه نشه .

گفتم حالا با این شخصی که قصد ازدواج داری چقدر روش شناخت داری ؟ گفت دو سه ماهی میشه همدیگه رو میشناسیم .

گفتم حالا فکر نمیکنی بعد از چند ماه از این هم جدا بشی ؟ گفتم چرا اینقدر زود تصمیم به ازدواج گرفتی تو که هنوز شناختی رو این نداری نکنه به جدای ختم بشه ؟

یکذره منو من کرد گفت :آخه مرد خوبی به نظر میاد شرایطش خوبه مهندسه کار و ماشین هم داره !

گفتم حالا تو رابطه قبلی چرا بند رو به آب دادی تو که اینجوری فکر میکنی ؟

گفت از رو عاشقی و یک دیوانگی ساده

گفتم حالا چرا به همسر آینده راست رو نمیگی ؟!شاید اون هم مثل تو یک تجربه اینجوری داشته باشه ،من اگه بودم پای کاری که کردم می ایستادم نه خجالت میکشیدم نه ازش فرار می کردم من اینم هر کسی من رو می خواد همینطوری بخواد .

گفت شاید هم اون یک تجربه مثل من داشته باشه ،اما خوب تو فرهنگ ما بین زن و مرد تفاوت هست .اون اگه تجربه داشته باشه هم مشکلی براش پیش نمیاد اما  برای من که دختر هستم شرایط فرق میکنه .

افسوس خوردم برای فرهنگ و جامعه کشورم و طرز فکر یک نسل جوان

گفتم حالا پشیمونی از اینکه رابطه داشتی ؟گفت :نه بابا ! من خودم مشکلی با این موضوع ندارم اما دلم نمی خواد شوهرم بفهمه .ترجیح میدم که فکر کنه من باکره بودم !

باکره لغتی که برای من هیچ مفهومی نداره و تو فرهنگ و لغت من نمیگنجه ،داشتم به این فکر می کردم قیمت صداقت چقدره؟! چرا باید با آدمی که بکارت براش مهم تر از صداقت هست  زندگی کرد! هر چی فکر کردم این مدل زندگی برام قابل درک نبود .





یادداشت روز : زندگی قانون باورها و لیاقت هاست ،همیشه باور داشته باش لایق بهترین هایی




[ شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و شصتم

اگر دلخورید بیان کنید اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را نشان دهید گریه دارید ؟ گریه کنید مفاهیمی مثل خویش تن داری و سکوت و بردباری را بگذارید  کنار این ها ارزش هایی هستند که حکومت های دیکتاتوری تبلیغ می کنند که بتوانند فرد را از همان آغاز در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترسو تحویل جامعه بدهند ناراحتی ها را باید ابراز کرد وگرنه بعدها می شود کابوس می شود تیک عصبی می شود تنگی نفس و هزار درد و مریضی ! 

این مطلب رو جای خوندم نمی دونم نویسندش کی هست ولی از این زاویه نگاه کردن رو دوست داشتم .

من نمی دونم چه جوری باید از این همه محبت شما قدردانی کنم ممنونم برای همه تلفن ها پیام ها و کامنت های دلگرم کننده شما .ما خوبیم فقط به جز کمی کبودی چیز دیگه ی از اون روز به یادگار نمونده البته انگشت سمت راست همچنان درد میکنه که امیدوارم زود خوب بشه که من کامل به زندگی عادی برگردم این روز ها کلی به یاد افرادی که بیماری ام اس دارن افتادم چه تلاشی برای زندگی روزانه میکنند جدا جای تحسین داره .







یادداشت روز : چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد چه تو بخواهی چه تو نخواهی دنیا هر چقدر هم خراب شده باشد هنوز روی این حرفش مانده هست که خلایق هر چه لایق !



[ سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ صد و پنجاه و نهم

انتخاب با توست 

به دنیا پا نهاده ای 

درست مانند :

کتابی باز ساده و نانوشته

باید  سرنوشت خود را رقم بزنی 

خود و نه دیگری 

چه کسی می تواند چنین کند ؟

چگونه ؟

چرا ؟

به دنیا آمده ای 

همچون یک بذر زاده شده ای  

می توانی همان بذر بمانی و بمیری 

اما می توانی گل باشی و بشکفی 

میتوانی

درخت باشی و ببالی 

"اوشو" 

 

اینقدر می توانم می توانم می توانم تو این روزها به خودم گفتم که الان تونستم کمی به خودم مسلط از جام بلند بشم 

ای خدای که فقط خدای من هستی نه خدای واحد ای خدای که حرف دل و زبون من رو خوب می فهمی خیلی مخلصم که یک بار دیگه تو لحظه بد زندگی من و همسرم رو تنها نذاشتی و پشت پناه ما بودی .ممنونم که چتر حمایتت رو سر ما باز بود تا بعد از تصادف صبح یکشنبه که ذره ای  مقصر نبودیم زنده از ماشین بیرون بیایم و الان بتونم تو خونه خودم کنار همسرم پشت لپتاپم  بشینم و این بلاگ رو آپ کنم.

شاید این بلاگ دیگه هیچ وقت آپ نمیشد و هزاران شاید های بد دیگه که حتا نمی خوام به تصویر بکشم .

تصاویر و خاطرات خیلی بد از تصادفی که روز یکشنبه صبح تو اتوبان برامون پیش اومد تو ذهنم هک شده اصلآ دلم نمی خواد اینجا الان در موردش بنویسم چون یاد آوریش برام سخته و حسابی اذیت میشم دارم رو خودم کار میکنم که به فراموشی بسپارمش شاید یک روز که خاطرات رو مرور میکنم در موردش نوشتم  

فقط به صورت کلی که جای نگرانی نباشه بگم که

ما هر دو تا سالم هستیم ایربگ سمت راننده باز شد و علی خدارو شکر کوچک ترین آسیبی ندید ،من استخون سمت راست پام ضربه دیده و کبود شده قفسه سینم تا همین امروز درد شدیدی داشت و از همه بدتر انگشت دست راستم ضرب دیده که کل زندگیم مختل شده و هیچ کار خاصی نمیتونم انجام بدم اگه علی نبود نمی دونم این چند روز چه جوری میگذشت در کل امروز خیلی بهتر از روز های قبل هستم و تقریبا به زندگی عادی برگشتم کم کم از اون شوک امدم بیرون.    

از جهت مالی با اینکه جلوی ماشین تقریبا له شده ولی چون ما مقصر نبودیم و همچنین ماشین تحت گارانتی و بیمه بود تا سه هفته دیگه ماشین نو تحویل میگیریم .

همه اینها یک طرف این انرژی که از من گرفته شده و به صفر رسیدم یک طرف باید دوباره خودم رو بکشم بالا ،صحنه های بدی تو ذهنم هک شده باید همرو پاک کنم من میتونم میدونم.

 

 

 

یادداشت روز :  به دیگران وابسته نباش ،در وجود خودت مستقل باش تنها به ندای درونت گوش بده 

 

 


پی نوشت :

  1. بخاطر انگشت راستم که ضرب دیده نوشتم برام خیلی سخت شده همین خط ها رو با کلی زحمت نوشتم ،همتون رو میخونم ولی برام سخته کامنت گذاشتن  
  2. دوستای خوب وبلاگی که الان جزو دوستای خوب فیس بوک من هم هستید تو دنیای واقعی خیلی ها از این حادثه خبر ندارن لطفآ رو والم چیزی در این مورد ننویسید ممنون  

 

 

 

[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]