برگ دویست و پنجاه و دوم

خیلی برام جالبه که اینجا هوا عجیب بهاری ه. حس میکنم تمام طبیعت داره جوونه میزنه. عطر خوب زندگی توی تمام خونه پیچیده. همه جا پر از پرنده های آوازه خون ه. پروانه های کوچولو با اون بال های سرخ و سیاه شون خبر از تولد دوباره میدن. دل من هم هوایی ه.
نمیدونم چرا هجوم خاطره های تمام عیدهاست که برگشته و بی نوبت جای هم دیگه رو میگیرن و من که نمیدونم از مزه مزه کردن یاد کدوم خاطره بیشتر لذت ببرم.
یاد خونه ی قدیمی مادر بزرگ و شبهای عید که همه ی خانواده پدری دور هم جمع میشدیم یا خونه ی اون یکی مادر بزرگ که فقط خودمون بودیم با یک دنیا شادی از نوروز.
روزهای خوب و خلوت تهران که میشد آسمون آبیش رو دوباره دید و تو کوچه ها و خیابونهاش در یک آرامش دلپذیر قدم زد یا قیل و قال شمال و شبهای لب دریا کنار دوستان. یا به سفر به شیراز فکر کرد و رفتن به باغ دوست و خوشبختی رو با بقیه کنار یه دیگ بزرگ آش یا یه بازی وسطی یا درست کردن یه آتش بزرگ، قسمت کردن.
امسال بعد از هفت سال تحویل سال نو تنها نیستیم و من بسیار شادم و این شادی دوباره زنده شدن رو در خیالم با همه کسانی که دوستشون دارم شریک میشم هر چند فرسنگها ازشون دور باشم.
با خونه تکونی دیروز بوی عید تو تمام خونه پیچید و من حالا در حال انجام دادن بقیه کار ها منتظرم تا سه شنبه پذیرایی دو تا از دوست های خوبمون باشیم و به استقبال سال نو بریم .با دو برگ دیگه سال ۱۳۹۰ رو هم پشت سر میزارم .
یادداشت روز : خدا پرسید:میخوری یا میبری؟ من گفتم میخورم چه می دونستم لذت ها رو میبرند,حسرت ها رو میخورند.

