برگ دویست و سی و چهارم

با شور و شوق زیاد به سمت یک جلد حافظ دوست داشتنی که هدیه یک دوست بسیار مهربون هست میرم و با نیت و حال و هوای این روز هام به استقبال یلدا میرم .
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت و بر سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
چی بهتر از اینکه یه شیرینی مامان برای شب یلدا برامون فرستاده معرکه. از گز سکه اصفهان که مامان از تواضع تهران خریده بود. هر چی از خوشمزگی و دیزاین خوشگل بسته بندیش بگم کم گفتم. اگه دستتون رسید حتمن امتحانش کنید. اسمش هم هست کلیات عتیق محشره .
در نقطه شرقی زمین به استقبال درازترین شب سال میریم به امید دیدن خورشید کمی زودتر از بقیه دنیا.
یلدای خوب و پر خاطره ی داشته باشید .
یادداشت روز : خوشبختی در درک لحظه هاست؛ لحظه هایی که تعهدی به ما ندارند که پایدار و جاویدان باقی بمانند. لحظه هایی که ممکن است دیگر تکرار نشوند. لحظه هایی که ذاتشان، عبور و تغییر است. خوش بختی در درک بی همتا بودن لحظه هاست.