درگوشی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

برگ دویست و سی و چهارم

با شور و شوق زیاد به سمت یک جلد حافظ دوست داشتنی که هدیه یک دوست بسیار مهربون هست میرم و با نیت و حال و هوای این روز هام به استقبال یلدا میرم .

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت و بر سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می​شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
مغبچه​ای می​گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

چی بهتر از اینکه یه شیرینی مامان برای شب یلدا برامون فرستاده معرکه. از گز سکه اصفهان که مامان از تواضع تهران خریده بود. هر چی از خوشمزگی و دیزاین خوشگل بسته بندیش بگم کم گفتم. اگه دستتون رسید حتمن امتحانش کنید. اسمش هم هست کلیات عتیق محشره .

جعبه اش جون میده برای جای جینگول پینگول که من همیشه مونده بودم سرگردون کجا بذارمشون.

در نقطه شرقی زمین به استقبال درازترین شب سال میریم به امید دیدن خورشید کمی زودتر از بقیه دنیا.

یلدای خوب و پر خاطره ی داشته باشید .

 

 

 

یادداشت روز : خوشبختی در درک لحظه هاست؛ لحظه هایی که تعهدی به ما ندارند که پایدار و جاویدان باقی بمانند. لحظه هایی که ممکن است دیگر تکرار نشوند. لحظه هایی که ذاتشان، عبور و تغییر است. خوش بختی در درک بی همتا بودن لحظه هاست.

 



[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست سی و سوم

۱- در بین رفت و آمدهای همیشگی از خونه به بیرون یکدفعه میخکوب میشم پای تی وی  و برای چندمین  بار فیلم Awakenings رو می بینم .


یه جایی تو آخرهای فیلم مادر میگه وقتی پسرم سالم به دنیا اومد و گذاشتنش تو بغلم  از خودم نپرسیدم چرا انقدر فرزند خوبی دارم اما وقتی این اتفاق افتاد همش دنبال این جواب بودم که چرا اینطوری شد .


بعد با خودم فکر کردم  بعضی از ماها وقتی زندگی بهمون لذتی میده نمی‌پرسیم چرا اما وقتی ازمون گرفته میشه فکر میکنیم چرا این اتفاق افتاد حالا چرا من .
 فقط خواستم به خودم بگم باید بیشتر حواسم به خوشی‌هام باشه از خوشی ها کوچیک زندگی لذت بردن مهارت میخواد خوشبختی رو حس کردن یک قلب پاک میخواد .

 

 

۲- رفته بودیم پارک و من یادت کردم.
وقتی بعد از پیاده روی همیشگی کنار رودخونه  دراز کشیدم روی  چمنها و نگاهم افتاد به مادر و پدرهایی که با بچه‌هاشون  با سر و صدا بازی میکردند. نگاهم افتاد به دختر و پسر و زن و مردی که سگهاشون رو میگردوندند. نگاهم افتاد به همه اون همه شادیِ بی غل و غش و آزادی و رنگ. یادت کردم.


میدونی من همیشه رویا پرداز خوبی بودم و هستم  همه زندگیم یاد گرفتم وقتی آرزوی چیزی رو دارم بسپرمش به قوه تخیلم و از تصویرش لذت ببرم.
می دونی من فکر کردم ایران هستم . تو هم کنارمی با یه تی شرت صورتی. کنار هم دراز کشیدیم و داریم دو تا عقابی که تو آسمون دنبال شکار بودند رو نگاه میکنیم و  کلی حرف میزنیم و میخندیم .


از ته دل حسودیم شد به همه این مردمی که سرزمین‌شون براشون بهترین جای دنیا برای زندگی هست .


خیلی وقته دیگه مقایسه نمیکنم. دیگه نمیگم چرا اینجوری شد. سعی میکنم تصور کنم ایرانی رو که شبیه اون چیزی هست که میخوام باشه.



 با داشتن یک همسر و همراه و دوست  مهربون و شوخ و خوش اخلاق ،با داشتن مادر و خواهری که همه پشتوانه زندگیم هستند؛ با داشتن دوستای مهربون و یه خانواده خوب و با داشتن هزار تا خوبی زندگی من خوشبختم حتی اگه...

 

 

 

 

یادداشت روز : دونستن همه چیز خوب نیست ! بعضی وقتا آدم باید یه چیزایی رو ندونه و هر جور خودش دلش میخواد ترسیمشون کنه.

 

[ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست و سی و دوم

تو یک خیابون شلوغ داشتم رانندگی میکردم دیدم آمبولانس داره  به‌سختی از بین  ماشین‌ها برای خودش راهی باز می‌کنه  و کسی که صداش از بلندگو شنیده می‌شد مرتب با نگرانی تاکید می‌کرد مریض بدحال داریم لطفآ راه رو باز کنید ! راه کم‌کم داشت باز می‌شد اما یک ماشین با راننده ایرانی درست داشت مقابل آمبولانس حرکت می‌کرد و با این که فضایی برای کنار کشیدن مهیا شده بود، کنار نمی‌کشید. انگار خوشش اومده باشه که صدای آژیر داره راه اون رو براش باز می‌کنه انگار نه انگار که خودش راه پیشروی‌ آمبولانس رو سد کرده. راننده‌ی آمبولانس که  مستأصل شد بود عاقبت گفت: آقا فکر کن یکی از افراد خانواده‌ی خودته که داریم می‌بریمش لطفآ برو کنار  !!!!

آره  ! متأسفانه خیلی‌وقت‌ها تنها از این طریقه که میتونیم بعضی  از  افراد رو  وادار به درک و همدلی کرد. حالا چرا نمی دونم . حالا همش با خودم فکر میکنم احساسات و دلمشغولی‌ی بعضی از ماها  از حیطه‌ی خانه و خانواده‌ی خودمون و آنچه در محدوده‌ی "خودی" قرار می‌گیره متاسفانه  فراتر نمی‌ره . یا به زبون دیگه  دغدغه‌های  بیشتر ما خاص‌گرایانه است تا عام‌گرایانه! شاید به همین دلیله که کشور ما به اینجا رسیده و روز به روز هم داره بدتر میشه ،البته جدا از مورد حکومتی جامعه رو تک تک ما آدم ها با خصوصیات اخلاقی و دیدگاهامون به زندگی میسازم .

 

 

 

یادداشت روز : چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نباشد.

 

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست سی و یکم

از اینکه آدم بدونه کسی هست که میتونه باهاش حرف بزنه خودش کلی آرامش بخشه... برای من که زیاد کسی رو ندارم دورو ورم برای حرف زدن نوشتن یکی از بهترین کارهاست.

نوشتن خیلی خوبه این رو وقتی این چند روز لپ تاپم به دیار باقی شتافت و تا رفتم یکی جدید بگیرم چند روزی طول کشید بیشتر فهمیدم .ممکنه نوشتن من برای شما خوب یا فایده مند  نباشه اما برای خودم هست.  علی رغم این که نوشته های  من ممکنه به درد شما نخوره حتی با وجود اینکه چون قراره بذارمش اینجا مجبورم خیلی چیزا رو ننویسم. یا تو  پرده بنویسم. چون اون چیزا خصوصی ان! اما از وسوسه ش رهایی ندارم.

آدم یه وقتایی خیلی دلش می خواد خصوصی ترین حرف های دلش رو هم به بقیه  بگه. حتی یک نفر! فقط بگه ! و جالبه که دیگران هم دوست دارن که خصوصی ترین حرف های زندگی آدم رو بدونن. چه خوب چه بد!

خیلی فکر کردم چه جاذبه ای داره این شرح حال خصوصی ما ! بعد به این نتیجه رسیدم وقتی داریم برای کسی خودمون رو بیان می کنیم درواقع یکجوری داریم خودمون رو کشف می کنیم. این خودمون هم خیلی وقتها از سطح فردی ما  بالاتر می ره. تبدیل می شه به یک نوع انسان. یعنی می فهمیم آدمها چه جوری ان و تجربه هاشون چیه. اما تو  جریان این  حرف ها  خب یه وقتایی یه چیز های  می آن تو کار که جذابیت ش رو بیشتر می کنن. زندگی خصوصی بعضی ها برامون جالب تره چون افرادی  هستن که با ما فاصله داشتن و دارن و تجربه هایی رو میگن  که دستیابی ش برای خود ما دشوار یا غیرممکن بوده. من دوست دارم دنیا رو از دریچه چشم خیلی ها ببینم شاید برای این که بفهمیم آیا دنیای اونها با دید متفاوت  زیباتر از دنیای خود منه  . برای همین همیشه وبلاگ های شخصی نویس روزمره رو خیلی دوست دارم و همیشه بعضی از این وبلاگ ها رو دنبال میکنم تا از حالشون باخبر باشم . خلاصه که دنیای مجازی هم با همه خوبی ها بدی هاش بسیار برام جالبه هست. خوشحالم که اینجا رو دارم و گاهی مینویسم .

 

 

 

یادداشت روز : گاهی اوقات هم آدما ساکت میشن فقط هم و نگاه میکنن !!نه اینکه حرف ندارن با هم !! نه نگاهشون واضح تر حرف میزنه تا کلامشون کلامشون پیش نگاهشون لکنت زبان داره!

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست و سی ام

این روز ها ذهنم خیلی درگیره اصلآ اینجا نیستم همه حواسم ایرانه پیش مامانم ،همین الان درگیره اسباب کشی به خونه جدیده اونم دست تنها .
 
وقتی دوری از همه چیز و همه کسایی که معنی زندگیت هستند ، وقتی آخرین دیدار ها یادت میاد ، هر بار تو موقع جدایی تمام اون حس بد قطع شدن و ول شدن میاد سراغت و تا بیایی خودت رو باز پیدا کنی میمیری و زنده میشی.
 
این روز ها حتمن کمک من خیلی به دردش میخورد میدونم جای من هم اونجا همیشه خالی ه.
 
اگه بابا  زنده بود مطمینم که  این همه نگرانش نبودم این همه غصه اش رو نمی خوردم که حالا از فردا باز همه جا تنهاست.
 
یه چیزایی یه شرایطی تو زندگی هر چقدر هم که عادت بشه هیچ وقت فراموش نمیشه.
بابای عزیزم که حالا سالهای با هم بودنمون و نبودنمون زیاد شده  همیشه آرزو میکنم کاش بودی کاش این همه زود نرفته بودی تا من الان تو این موقیعت که   احساس خوشبختی میکنم خیالم راحت بود که مامان هم کسی رو که دوستش داره، کسی که جفتش ه و همراه زندگیش رو کنارش داره.
 
از خودم و این دوری لجم در میاد. کاش میشد هیچ غربتی نباشه.
 
آهنگی که این روز ها خیلی آرومم میکنه این آهنگه که تقدیمش میکنم به شما خوبها .
 
 
 
مثل اینکه سایت بالا که آهنگ رو توش آپلود کردم تو ایران فیلتر هست اینم لینک جدید
.
 
 
 
 
 
 
یادداشت روز : میگن سرعت اینترنت تو ایران  در حد "شعور افراد حمله کننده به سفارت انگلیس" اومده پایین ..به قول دایی جان  ناپلئون:چیزی که تو این مملکت حدی نداره، خریته آقا، خریت!
 
[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست و بیست و نهم

چند روز پیش  یکی از دوست های خوب وبلاگیم وبلاگش رو بست بدون خبر ،خوب من خیلی نگران شدم و چون تماس تلفنی هم باهاش داشتم بهش زنگ زدم   که  برام تعریف کرد هر وقت دو کلام حرف دلش رو توی وبلاگش می نوشته یه نفر از آشناها یا فامیل  که به هر صورتی آدرس وبلاگش رو داشتن ، فرداش می امدن سین جیم اش می کردن که این چی بود نوشتی و اون رو چرا نوشتی و از این گیر دادن ها، خلاصه مجبور شده وبلاگش رو تعطیل کنه و بره فکر یه وبلاگ دیگه بکنه! کاری که خودم با وبلاگ قبلیم بخاطره یک سری مشکلات داشتم .

چرا  بعضی ها یادشون می ره که وبلاگ در درجه ی اول یک مکان شخصی و  خصوصی هست  برای هر وبلاگ نویس. درست است که گاهی مطالب خصوصی ما  تو معرض دید همه قرار میگیره و اشکالی هم نداره  که دیگران به غلیان احساس ما  پی ببرن به هر حال نوشته های شخصی ما که منتشر می شه مجموعه ای هست  از افکار و احساسات و شور و حال ما که می تونه  فراز و نشیب هایی هم داشته باشه  و به نظرم همین تنوع  به محتوای وبلاگها جذابیت میده . اما نکته اینجاست که نویسنده یک وبلاگ فقط تا اون حدی که هر کس می تونسته تو  یادداشتش بخونه  خواسته که بقیه رو تو  احساسات خودش شریک کنه .بابا  قرار نیست هر کسی  مثلاً شعری گفت بقیه بیان بپرسن این شعر رو تو  وصف کی گفتی یا چرا گفتی یا هر کنجکاوی دیگه !

ای کاش یک کمی  یاد بگیریم که تو دنیای مجازی حریم همدیگه رو حفظ  کنیم و حد و حدود خودمون رو بدونیم  . به جایی نرسونیم که طرف برگرده  رک تو  چهره ی طرف اش بگه  : دلم نمیخواد توضیحی بدهم، حتی به تو . میشه من رو  راحتم بذاری . حرفی که من چند بار به افراد مختلف گفتم !

 

 

 

یادداشت روز :اگه قرار باشه من اونی بشم که تو میگی دیگه من نیستم من همینیم که میبینی مغازه که نیست دکور بچینم برات.

 

[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]

برگ دویست و بیست و هشتم

چند وقتی هست مشغول خوندن مطلب در مورد خشونت روانی هستم که تو یک کنفرانس در موردش مقاله بدم .

امروز داشتم با خودم فکر میکرده واقعا  "خشونت علیه زنان" در عین ساده بودن و روشنیش هنوز تو ایران خیلی تو  ابهام باقی مونده. به نظرم  شاید خیلی از زن های  که تحصیلات بالایی دارن ممکنه آگاهی به این نداشته باشن که بعضی  از رفتارهای که از طرف همسرشون نسبت به آنها اعمال می شه و تا حالا فکر  می کردن که جزو رفتار و منش هر مردی ممکنه تو دنیا باشه  ممکنه در ردیف خشونت تعریف خشونت روانی بشه و آنها حق دارن قاطعانه از همسراشون انتظار داشته باشن که به اون رفتار ادامه ندن .

تو بیشتر کشور های غربی از حقوق زن های  که مورد خشونت همسر یا شریک زندگی شون قرار می گیرن دفاع میشه . اما یک نکته اینجا هست  که وقتی حرف  از خشونت میشه اکثر فکر میکنن که خشونت فقط کتک زدن و سیلی و ضربه زدن و یک چیز های مثل اینها هست . به نظرم بعضی ها هنوز نمی دونن  که انواع خشونت شامل "خشونت روانی" هم می شه  که خیلی وقت ها  لطمه و جراحت روحی و روانیش خیلی بیشتر هست  و ترمیم کردنش  خیلی شدید  و طولانی مدت میشه . خشونت روانی یعنی هر نوع از رفتار خشونت آمیزی که شرافت آبرو و اعتماد به نفس طرف مقابل رو خدشه دار کنه  و مثال هاش مثل این که  قهر و اخم و ترش رویی، توهین کردن و ناسزا گفتن، داد و فریاد کردن، تهدید به جدایی، بیرون کردن فرد از خونه ، تحقیر وضعیت جسمانی و ظاهری ، تهدید به کتک زدن یا آسیب زدن به فرد یا اشیاء مورد علاقه اش و هزاران مثال مثل این .

حالا این اعمال خشونت  ممکن از هر دو طرف باشه بعضی وقت ها هم مرد ها مورد خشونت روانی قرار میگیرن .به نظرم  جلوی خشونت هر فرد نسبت به دیگری باید  گرفته بشه. من فکر نکنم اعمال خشونت یک راه حلی برای حل و فصل مشکلات  زندگی و روابط ها باشه . خشونت اصلآ راه به جایی نمی بره مگر اینکه سردی، و جدایی و آسیب دیدن روابط دوستی و عشق رو به وجود میاره موافقین ؟

 

 

 

یادداشت روز : خیلی فرق است بین اینکه عاشق کسی باشی و هر شب سراغت را بگیرد یا شریک زندگی اش باشی و فقط شبها سراغت را بگیرد!

 

 

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ] [ نظرات () ]