ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه ظهره . من پشت ترافیک مشغول خوردن یک لیوان آب پرتقال یخ هستم تو این هوای گرم، بچه ها از مدرسه ها دور شدن و دارن تو پیاده رو ها با کیفهای چرخدار که روی زمین کشیده میشه دیده میشن .
کلی دوستشون دارم . گله به گله دختر و پسر با لباس های فرم مدرسه٬ یا میخندن یا حرف میزنن و هیچ اثری از خستگی تو چهره شون نیست. اینکه یکیشون عقب عقب راه میره که بتونه با بقیه حرف بزنه برام کلی لذت بخش هست .
جلوتر یک تابلویی هست که عکس یک میمون روش کشیده . احتمالا یعنی محل عبور و مرور میمون ها . سرک که بکشی یک جنگلی چیزی آن اطراف پیدا میشه . اینکه میمون ها اینجا به رسمیت شناخته شدن و حق زندگی دارن و باید حواست باشه که زیر لاستیک های ماشین نرن ٬ یک حس خوب رو به من میده و همزمان هم افسوس میخورم که چرا انسانها در یک جاهایی از این دنیا به اندازه یک میمون هم ارزش ندارن .
بر میگردم سمت خونه از در پشتی هم میشه تو خونه رو دید بعد یک آشنای دوست داشتنی رو دید که تو اتاق کارش مشغوله و با شنیدن صدای در بر میگرده و با دیدنت٬ از خوشحالی بدو بدو می آید تو بغلت و خسته نباشی همراه با بوسه نثارت میکنه . این قشنگ ترین پلان سکانس زندگی این روزهام هست .
یادداشت روز : مراقب حرفهایت ،احساساتت، واکنشهایت باش ، آخر آدمها خوب بلدند یک روزی ، یک جایی ،یک جوری به رخت بکشند تمامت را ..!